نزدیک سحر است از باب الجواد که وارد میشوم اذن بگیرم بغض امانم نمی دهد . چشمانم می سوزد و اشکهایش را روی صورتم می ریزد ...
با دلی که از شوق زبان وا کرده راهی می شوم!
خادمی آرام صدایم می کند: بیا !
اشاره به ضریح می کند ! و
می گوید : هرچقدر دوست داری بمان !
می گویم : هر چقدر ؟
با لبخند می گوید هر چقدر !
اطراف ضریح خالی خالی ست هیچ کس نیست!
به خودم نگاه میکنم خوابم یا بیدار ؟
خادم می رود و من می مانم و این روءیا!
داخل ضریح چراغی روشن است با نوری سبز رنگ!نوری بسیار خیره کننده و چشم نواز!
دستم را روی مشبکهای ضریح می کشم ! تا خوب لمسشان کنم آخر هیچ وقت تا الان نتوانسته ام دستم را به ضریح برسانم !
مهربانانه صدایم میکنی بی آنکه کلمه ای بگویی!
معنایی به دلم می افکنی و روانه ام می کنی !
از کنار ضریح تا باب الجواد رایادم نیست اما خداحافظی که می کنم خادمت امانتی به دستم می سپارد !امانتی که خواسته ای برسانم !
خوابم یا بیدار ؟
نزدیک سحر است ...
برچسبها: امام رضاعلیه السلام, زیارت, ضریح
کویریات...
ما را در سایت کویریات دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 121 تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 13:21